تبليغاتX
بچه های دوره هفتم

بچه های دوره هفتم

جمع صمیمی فارغ التحصیلان دوره هفتم

24 آبان ماه روز وفات علامه سید محمد حسین طباطبایی است در زیر آدرس چند سایت است که مطالب خوبی دارد.

http://www.tebyan-zn.ir/papers/subpapers.aspx?id=185&category=cf

http://www.sedayeshia.com/data.aspx?sid=66

http://www.iricap.com/specialentry.asp?id=63

http://www.rasekhoon.net/article/show-16605.aspx

http://www.mortezamotahari.com/Motahari/Occasions/OccasionView.aspx?OccasionID=39866&LanguageID=1

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 0:35  توسط سید کاظم منظورالاجداد  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 12:38  توسط حصین علی مازندرانی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:56  توسط سید کاظم منظورالاجداد  | 

اهل حال


قدر اهل درد، صاحب درد می داند كه چیست

مرد صاحب درد، درد مرد می داند كه چیست     

 

وحشی بافقی

 

 

حال اهلِ حال، صاحب مال می داند كه چیست

مرد صاحب مال، عشق و حال می داند كه چیست

 

آنكه یك چندی در ایران كرده باشد زندگی

 حیف و میلِ مال بیت المال می داند كه چیست

 

آنكه بر همسایگان بخشیده باشد نفتِ مفت

رمز دیپلوماسی فعال! می داند كه چیست

 

فكر كردی آن زمین خواری كه پشتش محكم است

حرمت اوقاف یا انفال می‌داند كه چیست؟

 

«شاهدان در جلوه و من شرمسار كیسه ام»

بار عشق و مفلسی حمّال می داند كه چیست!

 

«سخت می‌گیرد جهان بر مردمان سخت كوش»

كار راحت را فقط دلال می‌داند كه چیست

 

در پی درس و هنر رفتن تهش بیچارگی است

زندگی بازیكن فوتبال می داند كه چیست

 

آن پزشكی كه بگیرد زیرمیزی از كجا

حال آن اورژانسی بد حال می داند كه چیست؟

 

فرد مستضعف بدان از چند نقطه، چند عضو

سوز حقی را كه شد پامال می‌داند كه چیست

 

نكته ای را كه در این اشعار باشد مستتر

یك جوان انتِلكتوآل می داند كه چیست

 

ور نه اینها را كه ما عریان و روشن گفته ایم

هر كسی حتی خر دجّال می‌داند كه چیست

 

قدر زر زرگر شناسد قدر شعر بنده را

شاطر و كلّه پز و بقال می‌داند كه چیست

 

ارتباط بین این ابیات پیچاپیچ را

 غالباً تنها "شكرتیغال"1 می‌داند كه چیست           

 

 

1. شكر تیغال اسم گیاهی دارویی و از آن مهم تر! تخلص شاعر است.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 2:22  توسط سید کاظم منظورالاجداد  | 

شاگرد معمار، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است.

روزی برای سلمانی به راه افتاد دید سلمانی مشغول است و کسی را موی کوتاه می کند . فرصت را مناسب شمرده و باز از هنر خویش بگفت و اینکه کسی قدر او را نمی داند و او هنوز نتوانسته خانه خوبی برای خویش دست و پا کند. به اینجای کار که رسید کار سلمانی هم تمام شد .

مردی که مویش کوتاه شده بود رو به جوان کرده و گفت

آیا چون هنر داری دیگران باید برایت اسباب آسایش بگسترند ؟!

جوان گفت: آری

مرد تنومند دستی به موهای سفیدش کشید و گفت: اگر هنر تو نقش زیبای کاشانه ایی شود پولی گیری در غیر اینصورت با گدای کوچه و بازار فرقی نداری .

چون از او دور شد جوانک از استاد سلمانی پرسید او که بود که اینچنین گستاخانه با من سخن گفت؟

استاد خندید و گفت سالار ایرانیان، ابومسلم خراسانی. جوان لرزید و گفت: آری حق با او بود من بیش از حد پر توقع هستم..

اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : "آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود ."
ابومسلم خراسانی با این حرف به آن جوان آموخت هنر بدون کار هیچ ارزشی ندارد و هنرمند بیکار و بی ثمر هم با گدا فرقی ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 14:48  توسط حامد اصفهانیان  | 

قالَ امام حسن (عليه السلام): لَقَدْ فارَقَكُمْ رَجُلٌ بِالاْمْسِ لَمْ يَسبِقْهُ الاْوَّلُونَ، وَ لا يُدْرِكُهُ أَلاْخِرُونَ.

پس از شهادت پدرش اميرالمؤمنين علىّ (عليه السلام)، در جمع اصحاب فرمود: شخصى از ميان شماها رفت كه در گذشته مانند او نيامده است، و كسى در آينده نمى تواند هم تراز او قرار گيرد.

إحقاق الحقّ: ج 11، ص 183، س 2 و ص 185.

عیدتون مبارک       یا حق
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 23:15  توسط سید کاظم منظورالاجداد  | 

بسم الله الرحمن الرحیم 

«خديجه»، يكي از اين چهره‏ هاي نمونه و الگوست كه لياقت آن را يافت تا ظرف پديد آمدن گوهري چون «فاطمه» گردد.اگر خديجه كبري، كه شرافت و ارجمندي والايي دارد، هيچ فضيلتي نداشت جز آنكه «مادر زهرا» باشد، براي او بس بود.در اين بخش، با گوشه‏هايي از حيات پرفروغ اين بانوي بزرگ، آشنا مي‏شويم:

 

 كرامت نفس

خديجه را از انسانهاي انديشمند، با شرافت، آينده‏نگر، عفيف و فرزانه شمرده‏اند. شرافت دودمان از يك سو، همسري رسول خدا از سويي ديگر و خدمات او در راه آيين مقدس اسلام از طرف ديگر، به او عظمت و موقعيت خاص بخشيده است.

پدرش، «خُويلدبن اسد» از قبيله «بني‏كلاب» بود.

مادرش «فاطمه بنت زايده» نام داشت.

از ثروت و شهرت ويژه‏اي در جزيرة‏العرب برخوردار بود. در ميان همتايان و همسالان خود، همچون ستاره‏اي مي‏درخشيد. وقتي هم كه در خدمت‏اسلام‏وپيامبرقرارگرفت،آنچه‏راداشت،وقف راه خدا و رضاي رسول كرد و در سايه حمايت از «دين آسماني» نام خويش را زنده جاويد ساخت.

 

همسران پيشين

گرچه بعضي مدعّي شده‏اند كه حضرت خديجه، پيش از ازدواج با رسول خدا، همسري نداشته و ازدواج نكرده بوده است، اما مشهور ميان سيره‏نويسان آن است كه وي بيوه‏اي بود كه قبلاً شوهر داشت.

شوهر پيشين او «عتيق بن عائذ» بود. از اين ازدواج، دختري داشت به نام«هند».شوهرش‏درگذشت‏و پس از مدتي به همسري «ابوهالة بن بناش» در آمد. از اين ازدواج نيز خداوند به او پسري داد. نام او را هم هند گذاشتند.

درباره فرزندان خديجه، سخنان ديگري هم گفته‏اند. از جمله آنكه خديجه خواهري داشته كه چندان معروف نبوده است. پس از درگذشت آن خواهر، دختران او در دامن خديجه بزرگ شدند. هنگام ازدواج پيامبر با خديجه، آن دو دختر كوچك بودند. چون سنت عرب بر آن بود كه تربيت شده در دامان كسي را به او نسبت مي‏دادند، خواهرزادگان خديجه را هم دختر خديجه شمردند و به رسول خدا(ص) نسبت دادند.

به هر حال، شوهر خديجه كبري درگذشته بود و اين بانوي ثروتمند و نام‏آور، همچنان بيوه مي‏زيست و خواستگاران متعددي را هم كه مشتاق وصلت با او بودند رد مي‏كرد.

سرانجام، ستاره اقبال او طلوع كرد و افتخار همسري رسول خدا را يافت. و اما خلاصه ماجرا:

 

ازدواج با پيامبر

عشق محمد(ص) در دل خديجه بود, عشقى پاك و آسمانى. علاقه اى كه از صداقت و پاكى و امانت دارى پيامبر سرچشمه مى گرفت.

محمد(ص) بيست و پنج سال داشت و بانوى مشهور حجاز, چهل سال.

خديجه, با ثروت هنگفتى كه داشت به تجارت مى پرداخت. سرمايه در اختيار بازرگانان قرار مى داد تا مال التجاره او را به آفاق برند و بفروشند و برايش دادوستد كنند.

ابوطالب (عموى پيامبر) آگاهى يافت كه خديجه, قصد دارد مال التجاره خود را با كاروانى تجارتى به شام بفرستد. به حضرت محمد(ص) پيشنهاد كرد كه حاضرى تو را براى اين كار بفرستيم؟

فرمود: هرطور دوست دارى.

ابوطالب نزد خديجه رفت و گفت: شنيده ايم در نظر دارى فلانى را همراه اموال خويش به تجارت بفرستى, آيا ممكن است به جاى او «محمد» را بر اين كار بگمارى؟

خديجه گفت: اگراين درخواست را,براى دشمن بيگانه اى مى كردى,حرف تورا رد نمى كرديم, تا چه رسد به اينكه براى يك دوست نزديك مى خواهى!

سرانجام توافق شد. پيامبر خدا, با غلام خديجه به نام «ميسره» به سفر رفتند و در آن دادوستد, سود سرشارى به دست آوردند و خديجه از نتيجه سفر بسيار خشنود شد و احساس كرد كه «محمد» را قلبا دوست مى دارد. پيش خود درباره ازدواج با محمد فكر مى كرد و تصميم به اين كار گرفت, ولى بهانه اى لازم بود.

با «نفيسه» (كه خواهر يا دوستش بود) اين تصمصيم را درميان گذاشت. نفيسه مقدمات كار را از قبيل گفتگو با عمويش و با خود پيامبر فراهم كرد. طى تشريفات خاصى ازدواج صورت گرفت. دو ماه پس از بازگشت از سفر تجارى شام بود كه در سايه اين پيوند مقدس, خديجه و محمد (عليهماالسلام) زندگى مشترك خود را آغاز كردند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 9:55  توسط سید کاظم منظورالاجداد  | 

سلام

سفری بود که گذشت اما صحنه صحنه ی آن در ذهن نقش می بندد و شاید هرگز از یاد نرود.

جای همه دوستان اونجا خالی بود باید برید و ببینید شنیده ها رو غربت مدینه و روح و صفای مکه و مسجدالحرام رو ...

واقعا جایه همه خالی بود ایشالا دسته جمعی به این سفر روحانی بریم ...

اما خداییش به یاد همه بچه های دوره هفتم بودم ...

عکس مدینه

عکس مکه

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 16:26  توسط حامد اصفهانیان  | 

     من تو این چند مدت میخاستم سکوت کنم و در مورد انتخابات چیزی ننویسم ولی در این حین، (مخصوصن این دو سه روز آخر) یه چیزی بدجوری اذیتم کرد(نه که بقیه چیزا ناراحتم نکرده باشه! ولی این یه مورد بدجور رو اعصابم بود.) بذارید قضیه رو با دو تاخاطره بگم(به سبک داداش سلیمانی صحنه دارش کردم!) البته یادتون باشه این دو تا خاطره بعد از مناظره آقایان احمدی نژاد و رضایی است:

صحنه ی اول:

     با فامیل تو خونه نشستیم و همونطور که خودتون میدونید بحث ریاست جمهوری و اینکه به کی رای بدیم توی بورسه که خان دایی ما که با چپا خوب نیست میگه: "به نظر من رضایی از احمدی نژاد بهتره چون هم برنامه هاش از نظر اقتصادی بهتره و هم اینکه نمیخاد مثه احمدی نژاد جناح بازی در بیاره و فقط از گروه خودش  استفاده کنه ،ولی من به احمدی نژاد رای میدم." (ما با این حرف رفتیم تو کف) من پرسیدم: "دایی جون چرا با این حال به رضایی رای نمیدی؟" که خان دایی گفت: "چون نباید بزاریم موسوی رئیس جمهور بشه." منم خندیدم و گفتم: "خوب اینا چه ربطی به هم داره؟"  ایشونم یه نگاه از بالا به پایینی انداخت و گفت: "به خاطر اینکه رضایی رای نمیاره پس ما با رای دادن به اون، در اصل رایمونو سوزوندیم و این برای موسوی خوب میشه."

 

صحنه ی دوم:

     سه شنبه شب با دوستم  تو یکی از صد میدون نارمک نشسته بودیم و در حالی که سیل جمعیت هوادار دو کاندیدا رو نگاه میکردیم، درباره ی اینکه به کی رای بدیم صحبت میکردیم. دوستم که تمایلش به چپ متعادله گفت: "تو بین این سه تا فقط رضایی بود که تونست جلوی احمدی نژاد وایسه و بدون اینکه کم بیاره اشتباهات احمدی نژاد رو بهش بگه، حتی تو چند مورد هم احمدی نژاد نتونست جوابشو بده." منم گفتم: "آره، رضایی کارش خیلی درسته، برنامه هاش هم اگه اجرا بشه خیلی به نفع مملکته، مثلن همین نفت. موسوی که درباره ی نفت ازش برنامه ای نشنیدم، فک کنم میخاد همون روند گذشته رو ادامه بده، کروبی هم که میخواد پول نفت رو مستقیم بده به مردم که در این صورت به غیر از ثروت مقطعی برای مردم و هدر رفتن نفت در سال های آینده سودی ندارد، احمدی نژاد هم میخواد همون کار کروبی رو منتها با اسم سهام عدالت و با یه واسطه انجام بده که البته بهتره، فقط  رضایی گفته که میخاد کاری کنه که به جای اینکه ما نفت خام رو بفروشیم اونو تبدیل به مواد ثانویه کنیم و همچنین تا زمانی که این پروژه تموم نشده پول نفت رو تبدیل به سرمایه کنه و سود اونو به مردم بده." دوستمم گفت: "ولی با این همه من به میر حسین موسوی رای میدم." (بازم کفم برید) گفتم: "چرا؟ تو که خوب میدونی اگه موسوی بیاد وسط چی میشه!"  اونم گفت: "آره ، ولی میخام این احمدی نژاد دوباره رئیس جمهور نشه." گفتم: "خوب مرد مومن! پاشو برو به رضایی رای بده! ایجوری با یه تیر دو تا نشون زدی!" که حرف تاریخی خودشو زد:"رضایی که رای نمیاره. اگه به رضایی رای بدم ممکنه احمدی نژاد دوباره رای بیاره."

با آدمای دیگه ای هم صحبت کردم، همشون رضایی رو بهتر از بقیه میدونستن اما به دلیل همین دلایل میخاستن به یه کاندید دیگه رای بدن.  

 

     و من حالم بد شد. آخر هر دو صحنه حالم بد شد. فهمیدم بعضی مردم دیگه به خاطر برنامه ها رای نمیدن، به ایده های کاندیداها رای نمیدن، به آرمان هاشون رای نمیدن . فهمیدم بعضی مردم هم اسیر حزب بازی شدن و فقط  برای اینکه پوز طرف رو بزنن به رقیبش رای میدن.  یاد حرف رهبر افتادم که میگفت مردم به شخص اصلح (در نظر خودشان) رای بدهند و به خاطر جریان های  مختلفی که  ایجاد میشود از رای خود نگذرند.

     آخر خاطره اولی به خان دایی گفتم:"اگه همه ی مردمی که مثه شما فکر میکنن بهش رای میدادن اون حتمن رئیس جمهور میشد."  ولی خان دایی گفت:" ایشالا دوره بعدی." گفتم:" دور بعدی هم همین آشه و همین کاسه." تو خاطره بعدی هم به دوستم همینو گفتم. ولی گفت:"فعلن وظیفه اینه که نذاریم احمدی نژاد دوباره رئیس جمهور شه." 

    و من تو دل خودم میگفتم که نباید به خاطر اینکه میدونیم کسی کاندید خوبیه ولی رای نمییاره  بهش رای ندیم.

پیوست مهم: من صریحتن در اینجا اعلام میکنم که مثه شما یک رای دارم و کسی هم نمیدونه رای من چیه، فقط میتونین حدس بزنین. در ضمن از هیچ نامزدی حمایت نمیکنم، اگر این مسئله برای هر کاندیدای دیگری افتاده بود این مسئله رو گوشزد میکردم.

 پیوست مهم تر:  همونطور که میبینید موضوع این پست سیاسی نیست چون من به خاطر حفظ اخلاق و فراموش نکردن آرمان های یک آرمان شهر این مطلب رو نوشتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 21:3  توسط روح اله عبدی  | 

     سیدی تنها به رنگ سبز نیست                                  هیچ دانی مادرسادات کیست؟

     سبز یعنی،عاشق مولا شدن                                     پشت درب حیدری، زهرا شدن

     سبز یعنی عشق، باشور و بلا                                    با حسین فاطمه در کربــــلا

     طالب سبزم، نه این سبز ریا                                     سبز هم بازیچه شد مهدی بیا

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 14:25  توسط حامد اصفهانیان  |